X
تبلیغات
زینت زن=حفظ حجاب((Hejab pix))+عکس+پوستر
 

hijab+حجاب+چادر اسلامی+دختر با حجاب و محجبه ایرانی+چادر

 

در روزگاری كه :

زن را بـ‌ه "تن" می شناسند

غیرت را "بددلی" می نامند

و باحجاب را " اُمل" می دانند


تو همچنـان "فرشته" بمان

بانوی سرزمین من

 

 



برچسب‌ها: تو همچنـان فرشته بمان, بانو, زن ایرانی, دختر با حجاب و محجبه
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در چهارشنبه 1393/01/20 و ساعت 17:54 |


دلی رانشکن شاید خانه خدا باشد  کسی راتحقیر مکن شاید محبوب خداباشد  هیچ گناهی راکوچک ندان شاید خشم خدا در آن باشد  از هیچ غمی ناله نکن شاید امتحانی از سوی خدا باشد...♥

دلی رانشکن شاید خانه خدا باشد

کسی راتحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد

هیچ گناهی راکوچک ندان شاید خشم خدا در آن باشد

از هیچ غمی ناله نکن شاید امتحانی از سوی خدا باشد...♥





به نقل از وبلاگ : به بلندای کوه دماوند


برچسب‌ها: از هیچ غمی ناله نکن, امتحانی از سوی خدا, خدا, گناه, اشعار زیبا
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در چهارشنبه 1393/01/13 و ساعت 18:49 |


شعری که مقام معظم رهبری از شهریار برای مادر سادات طلب کردند


   حاج محسن عسگری مداح اهل بیت و شاعر آئینی اهل تبریز می گوید: حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رهبر فرزانه انقلاب، در زمان رياست جمهوري مسافرتي به تبريز داشتند كه برنامه‌هايشان فشرده بود. شب شعري گذاشته بودند براي شعرا و نهايت لطف ايشان بود كه مداح‌ها و شعرا هم شركت داشته باشند منتها شرط كرده بودند، كه در استانداري يك مجلسي بگذاريد و شعرا را دعوت كنيد حتماً استاد شهريار هم باشد و گفته بودند كه ورود من(آيت‌الله خامنه‌اي) به جلسه قبل از شهريار باشد و برنامه را طوري تنظيم كنيد كه بعد از ايشان، استاد شهريار در مجلس بيايد، من افتخار حضور در آن مجلس را داشتم.


 ماه آن شب خموش و سرگردان         روي صحــرا و دشـت مي‌تابيـــد  رنـگ غم رنـگ حـزن پـــــرور ماه        همـه جا را نمــوده بـــود سپيـــد  دانـه دانـه ستـاره بـر رخ چـــــرخ        همچــون اشك يتيــم مي‌لرزيـــد  خـواب گستـرده بــود خاموشي        بــــرجـهــــان پــرده فرامــوشــــي  مـرغ شــــــب آرميــده بــود آرام        چشم ايــام رفـته بــود به خــواب  سـايه نـخل‌هـا بــه چــهره نـــور        از سياهي كشيده بـــود حجــاب  بـاد در جست‌و‌جوي گمشده‌اي        چرخ مي‌زد چو عاشقي بي‌تــاب  غــرق ،شـهر مـدينه سرتــــاسر         در سكوتي عميِِِـــق و رعــــب آور  مي‌كشيد انتظار، خاك آن شب          مقــدم تـــازه مــهــــمـــانـــــي را  مي‌ربـود از كـف گــران مـــردي          آســـمان همســـر جـــــوانـــي را  آتـش مرگ مادري مي‌سوخت          دل اطفـــال خستــــه جانـــــي را  مردم آرام ليك آهسته نوحه گر         چهــــار طفـــل دل خـــــستــــــــه  بر سـر دوش جــسم بي‌جاني         حمل مي‌شـد به نقطه‌اي مرمــوز  همه خواهان به دل، درازي شب        گرچه شب بود تلخ و طاقت سوز  تا مــگر راز شب نــگردد فـــاش         نبــــــرد پـــي به راز شب، دل روز  راز شـب بـــود پيــــكر زهـــــرا           كه شب آغوش خاك گشتش جا  راز شب بود بانـــويي معصــوم          كه چـــه او مــردي از زمانه نـــزاد  هيجده ساله بانويي پر شور            كه سيـــاه كـــرد چهـــره بيـــــداد  بانويي،كه ازسخن به محضرعام       ريـخت آتــــش به جان استبـــداد  بانويي شيردل، دلير و شجاع           كه نـــمود از حقوق خويش دفـاع  گــرچه زن بــود ليــك مــردانــه           از قيـــام آتشي عظيـــم افروخت  شعلــه‌اي بــركشيــد از ته دل           كه سياه خرمن ستم را سوخت  درس احقاق حق و دفع ستم           به جـــهان و جهانيـــان آموخـــت  مردم خفته را زخواب انگيخت           آبــــروي ستمـــگــران را ريخـــــت

اول حضرت آقا تشريف آوردند قدم روي چشمان ما گذاشتند و نشستيم و با اعلام ورود، پنج شش دقيقه بعد از تشريف فرمايي حضرت آقا ورود استاد شهريار را اعلام كردند كه رفته بودند دنبالش. زماني كه حضرت آقا متوجه شدند استاد شهريار به جلسه آمده‌اند با نهايت بزرگواري بلند شدند و به سمت در رفتند و از شهريار استقبال كردند.

آن موقع متوجه شديم كه چرا حضرت آقا چنين شرطي كرده كه شهريار به پاي ايشان بلند نشود بلكه ايشان به استقبال شهريار برود و عين جمله‌اي هم كه در اولين برخورد بعد از سلام و روبوسي با استاد داشتند فرمودند كه از آرزوهاي زندگيم زيارت حضرت عالي بود كه امشب الحمدلله موفق شدم. 

بعد با نهايت احترام او را آوردند بغل دستشان نشاندند و شروع كرديم به شعر خواندن كه آخر سر از شهريار پرسيدند كه براي اميرالمؤمنين(ع)، سيدالشهدا(ع) و براي آقا امام زمان(عج) اشعاري از شما خوانديم. براي مادرمان حضرت زهرا(س) كاري نكرده اي؟ نديدم شعري براي حضرت زهرا(س) از شما.

استاد فرمودند كه چرا يك شعر دارم براي حضرت زهرا(س)، آن روز خدمت حضرت آيت‌الله خامنه‌اي اين شعرشان را خواندند:



ماه آن شب خموش و سرگردان         روي صحــرا و دشـت مي‌تابيـــد
رنـگ غم رنـگ حـزن پـــــرور ماه        همـه جا را نمــوده بـــود سپيـــد
دانـه دانـه ستـاره بـر رخ چـــــرخ        همچــون اشك يتيــم مي‌لرزيـــد

خـواب گستـرده بــود خاموشي        بــــرجـهــــان پــرده فرامــوشــــي

مـرغ شــــــب آرميــده بــود آرام        چشم ايــام رفـته بــود به خــواب

سـايه نـخل‌هـا بــه چــهره نـــور        از سياهي كشيده بـــود حجــاب

بـاد در جست‌و‌جوي گمشده‌اي        چرخ مي‌زد چو عاشقي بي‌تــاب

غــرق ،شـهر مـدينه سرتــــاسر         در سكوتي عميِِِـــق و رعــــب آور

مي‌كشيد انتظار، خاك آن شب          مقــدم تـــازه مــهــــمـــانـــــي را

مي‌ربـود از كـف گــران مـــردي          آســـمان همســـر جـــــوانـــي را

آتـش مرگ مادري مي‌سوخت          دل اطفـــال خستــــه جانـــــي را

مردم آرام ليك آهسته نوحه گر         چهــــار طفـــل دل خـــــستــــــــه

بر سـر دوش جــسم بي‌جاني         حمل مي‌شـد به نقطه‌اي مرمــوز

همه خواهان به دل، درازي شب        گرچه شب بود تلخ و طاقت سوز

تا مــگر راز شب نــگردد فـــاش         نبــــــرد پـــي به راز شب، دل روز

راز شـب بـــود پيــــكر زهـــــرا           كه شب آغوش خاك گشتش جا

راز شب بود بانـــويي معصــوم          كه چـــه او مــردي از زمانه نـــزاد

هيجده ساله بانويي پر شور            كه سيـــاه كـــرد چهـــره بيـــــداد

بانويي،كه ازسخن به محضرعام       ريـخت آتــــش به جان استبـــداد

بانويي شيردل، دلير و شجاع           كه نـــمود از حقوق خويش دفـاع

گــرچه زن بــود ليــك مــردانــه           از قيـــام آتشي عظيـــم افروخت

شعلــه‌اي بــركشيــد از ته دل           كه سياه خرمن ستم را سوخت

درس احقاق حق و دفع ستم           به جـــهان و جهانيـــان آموخـــت

مردم خفته را زخواب انگيخت           آبــــروي ستمـــگــران را ريخـــــت




به نقل از : پـرنــیــان عـفــافــــ

منبع :  http://www.e-heyat.com


برچسب‌ها: شعر شهریار در وصف حضرت فاطمه, شعر شهریار در وصف حضرت زهرا, رهبری و شهریار
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در چهارشنبه 1393/01/13 و ساعت 11:41 |

صهیونیست عهد کرده ام با قلمم محوت کنم !


این مطالب آغازیست بر افشای بزرگترین و هولناکترین جنایات صهیونیست


لطفا از روی آن کپی نموده و در وبلاگهایتان قرار دهید و قطع کننده زنجیره افشای این جنایات نباشید





اگر بخواهیم از معروف‌ترین جنایت‌ها رژیم صهیونیستی از جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ تاکنون نام‌ ببریم ۲۷ جنایت در فهرست مشهور‌ترین جنایات این رژیم قرار می‌گیرد که عبارتند از:


۱- تخریب هتل ملک داوود: هتل «ملک داوود» در قدس در سال ۱۳۳۰ ساخته شد و در دوره جنگ جهانی دوم مرکز فرماندهی ارتش انگلیس و آرشیو بسیاری از اقدامات آژانس یهود جهت اشغال فلسطین محسوب می‌شد. این هتل در ژوئیه ۱۹۴۶ بدست گروه‌های تروریستی صهیونیستی هاگانا، ایرگون و اشترن با ۳۵۰ کیلوگرم مواد منفجره بطور کلی ویران شد.


۲- دیریاسین: دیریاسین نام روستایی کوچک نزدیک قدس است، جمعیت این روستا در سال ۱۹۴۸ حدود ۷۰۰ نفر بود. در سال ۱۹۴۸ دیریاسین شاهد هجوم ۳ گروه مسلح به نام ارگون به سرکردگی مناخیم بگین، گروه اشترن به سرکردگی اسحاق شامیر و گروه هاگانا به سرکردگی دیوید بن گوریون بود. در این یورش که با مقاومت ساکنان روستا همراه بود، ۲۵۰ نفر کشته شدند که بیشتر آن‌ها را زنان، کودکان و سالمندان تشکیل می‌دادند. همچنین در این حمله فجایع دیگری از جمله تجاوز جنسی، مثله کردن، پاره کردن شکم زنان باردار و منفجر کردن منازل نیز رخ داد.


۳- لد و رمله ژوئن ۱۳۴۸، شبه‌نظامیان صهیونیست با حمله به این دو روستا جز ۲۵ خانواده فلسطینی دیگر هیچ فلسطینی را زنده نگذاشتند. ۱۷۶ فلسطینی در این جنایت به شهادت رسیدند.

۴- طنطوره: این روستا در جنوب شهر اشغالی حیفا واقع است و در ۲۳ مه ۱۹۴۸ شاهد بزرگ‌ترین جنایت صهیونیست‌ها علیه اهالی روستا بود. وقایع فاجعه‌بار این روستا از سال ۱۹۴۸ تا سال ۲۰۰۰ مکتوم باقی ماند تا این‌که یک اسرائیلی به نام «تدکاتس» در پایان‌نامه دوره کار‌شناسی ارشد خود با استفاده از آرشیو ارتش صهیونیستی فاش کرد، در این روستا ۲۰۰ فلسطینی قتل عام شدند.


۵- الدوایمه: این روستا در استان الخلیل واقع است. در اکتبر سال ۱۹۴۸ شاهد هجوم وحشیانه‌شبه نظامیان صهیونیست بود که در پی آن ۵۰۰ نفر به شهادت رسیدند که ۲۰۰ نفر آن‌ها از ساکنان روستاهای دیگر بودند که به این روستا پناه آورده بودند.


۶- قبیه: روستای قبیه در ۲۲ کیلومتری شمال شرقی قدس و ۴۴ کیلومتری غرب رام الله واقع است و ساعت ۷ بعدازظهر ۱۴ اکتبر ۱۹۵۳ مورد حمله نظامیان صهیونیست قرار گرفت. این هجوم که طی آن نظامیان صهیونیست از لباس مبدل استفاده کرده بودند، به رهبری آریل شارون صورت گرفت و طی آن ۶۹ زن و مرد و کودک فلسطینی به شهادت رسیدند.


۷- کشتار حولا: بامداد ۳۱ اکتبر ۱۹۴۸ نظامیان اسرائیلی به سرکردگی مناخیم بگین به حولا شهر کوچکی در لبنان حمله بردند. در این حمله نیروهای اسرائیلی مردان شهر را اعدام و منازل مسکونی را منهدم کردند. همچنین ده‌ها نفر از کشته شده‌ها را در گورهای دسته‌جمعی دفن کردند. این فاجعه باعث مهاجرت اکثر اهالی این منطقه به بیروت شد. در این کشتار ۹۰ لبنانی کشته شدند.

۸- کفرقاسم: ۲۹ اکتبر ۱۹۵۶ کفر قاسم روستایی نزدیکی شهر قلقیلیه در فلسطین هدف حمله نیروهای صهیونیستی قرار گرفت. در این حمله که در ساعت ۵ عصر و هنگام بازگشت اهالی روستا از مزارع صورت گرفت، ۴۹ نفر کشته شدند. این کشتار با شعار «بدون عاطفه باش تا خدا رحمتت کند» بوقوع پیوست.

۹- کشتار حانین: نظامیان اسرائیلی در ۲۶ نوامبر ۱۹۶۷ بعد از حدود ۳ ماه از محاصره روستای حانین در لبنان وارد این روستا شدند و اقدام به کشتار ساکنان آن با تبر و منازل را آتش زده و آن‌ها را با خاک یکسان کردند.

۱۰- کشتار عیترون: شهری کوچک در جنوب لبنان است. این شهر در سال ۱۹۷۵ شاهد انفجار بمبی توسط نظامیان اسرائیلی بود که در اثر آن ۹ کودک کشته شدند.

۱۱- کشتار بنت جبیل: در سال ۱۹۷۶ نظامیان اسرائیلی پنجشنبه بازار شهر کوچک بنت جبیل در لبنان را بمباران کردند. این بمباران به کشته شدن ۲۳ و زخمی شدن ۳۰ نفر منجر شد.

۱۲- کشتار اوزاعی: در سال ۱۹۷۸ نیروهای هوایی اسرائیل واحدهای مسکونی و مؤسسات تجاری منطقه اوزاعی در نزدیکی بیروت را هدف قرار دادند. در این حادثه ۲۶ نفر به قتل رسیدند و ۳۰ واحد مسکونی کاملا ویران شد.


۱۳- کشتار راشیا: در سال ۱۹۷۸ توپخانه اسرائیل ۱۵ لبنانی را به قتل رساند که به سمت کلیسای شهر کوچک راشیا روانه بودند.



۱۴- کشتار کونین: نظامیان اسرائیلی در سال ۱۹۷۸ روستای «کونین» در لبنان را مورد هدف قرار دادند. در این حمله ۲۹ نفر کشته شدند که اکثراً کودک بودند.


۱۵- کشتار عدلون: در سال ۱۹۷۸ کماندوهای اسرائیلی مستقر در ساحل عدلون در لبنان ۲۰ نفر از افرادی را که در ۲ ماشین در حال حرکت بودند هدف قرار داده و به قتل رساندند.



۱۶- کشتار عباسیه: در سال ۱۹۷۸ نیروی هوایی اسرائیل مسجدی در شهر کوچک عباسیه در لبنان را هدف قرار داد که تعدادی از خانواده‌ها در آنجا پناه گرفته بودند. در این بمباران هوایی ۱۱۲ نفر کشته شدند که بیشتر آن‌ها زن و کودک بودند.


۱۷- خان یونس: خان یونس در نوار غزه واقع است. این روستا در دو نوبت به فاصله ۹ روز هدف حملات اشغالگران صهیونیست قرار گرفت. یکی در ۳ نوامبر ۱۹۵۶ که ۵۰۰ فلسطینی و دیگری ۱۲ نوامبر که ۲۷۰ فلسطینی به شهادت رسیدند.

۱۸- صبرا و شتیلا: در سال ۱۹۸۲ نیروهای اسرائیلی با همکاری برخی از نیروهای نظامی لبنانی دست‌نشانده با نقشه وزیر جنگ آن زمان آریل شارون به اردوگاه‌های صبرا و شتیلا در نزدیکی بیروت حمله کردند که برخی از پناهندگان فلسطینی را در خود جای داده بودند و حدود ۸۰۰ نفر فلسطینی به اضافه تعدادی لبنانی را به قتل رساندند.


۱۹- اردوگاه البرج الشمالی: این اردوگاه در لبنان واقع است. هواپیماهای صهیونیستی در هفتم ژوئن ۱۹۸۲ با حمله به این اردوگاه با استفاده از بمب‌های فسفری ۹۴ فلسطینی را به خاک و خون کشیدند. این حمله در واکنش به مقابله جوانان اردوگاه به حمله نظامیان صهیونیست به اردوگاه صورت گرفت.


۲۰- عیون قاره: صبح بیستم مه ۱۹۹۰ یک نظامی صهیونیست به روی کاروان کارگران فلسطینی در منطقه صهیونیست نشین لیتسیون (عیون قاره) آتش گشود که در نتیجه آن هشت کارگر فلسطینی شهید و ۱۶ نفر دیگر زخمی شدند.



۲۱- کشتار نمازگزاران الاقصی: براثر درگیری نمازگزاران فلسطینی با گروه یهودی متعصب امنای کوه هیکل در هشتم اکتبر ۱۹۹۰، نظامیان اسرائیلی وارد ماجرا شدند و نمازگزاران را به گلوله بستند. در نتیجه این گلوله باران ۲۱ نفر کشته، ۱۵۰ نفر مجروح و ۲۷۰ نفر بازداشت شدند. همچنین از حرکت آمبولانس‌ها جلوگیری شد و برخی از پزشکان و پرستار‌ها نیز در هنگام امدادرسانی مورد هدف قرار گرفتند. کشته شدگان و مجروحان تا ۶ ساعت پس از پایان درگیری روی زمین بودند.



۲۲- کشتار قانا: در ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۶ در جریان جنگ ۳۳ روزه اسرائیل علیه لبنان روستای قانا مورد حمله و بمباران نظامیان رژیم اشغالگر قدس قرار گرفت.

برخورد دو بمب به یک ساختمان مسکونی چهارطبقه در مرکز روستای قانا به کشته شدن ۵۴ شهروند از جمله ۳۷ کودک و زخمی شدن بسیاری انجامید. بسیاری از فقیران و کودکان معلول که قادر به فرار از منطقه نبودند، در این ساختمان می‌خوابیدند. خاخام‌های صهیونیست گفتند براساس حکم تورات، کشتار مردم در قانا در جنوب لبنان مباح است.



در زمان وقوع جنگ ۳۳ روزه، خاخام‌ها ضمن اعتراض به انتقاد‌ها و محکومیت‌های جهانی علیه جنایت قانا مدعی شدند، بنابر قوانین کتاب مقدس یهودیان، در زمان جنگ هیچ بی‌گناهی در صف دشمن وجود ندارد.



۲۳- حرم ابراهیمی در الخلیل: باروخ گلدشتاین و گروهی از شهرک‌نشینان شهرک صهیونیست‌نشین کریات اربع در ۲۵ فوریه ۱۹۹۴ هنگام نماز صبح وارد مسجد الاقصی می‌شوند.

گلدشتاین پشت یکی از ستون‌های مسجد می‌ایستد و منتظر می‌شود تا نمازگزاران سجده کنند. پس از آن به سوی ایشان تیراندازی می‌کند. گلوله‌ها و ترکش‌های نارنجک باعث زخمی شدن بیش از ۳۵۰ نفر می‌شود.

نظامیان ارتش اسرائیل هنگام این کشتار درهای مسجد را می‌بندند و از فرار نمازگزاران جلوگیری می‌کنند. همچنین به هیچ کس اجازه نمی‌دهند، برای نجات مجروحان به داخل حرم برود. در همین زمان، گروهی نیز در خارج از مسجد کشته می‌شوند. عده‌ای نیز در حین تشییع جنازه شهدا به خیل شهدا می‌پیوندند و در این کشتار ۵۰ نفر به شهادت می‌رسند که ۲۹ نفر از آن‌ها از نمازگزاران حرم بودند.



۲۴- انتفاضه الاقصی: در ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۰ آریل شارون از مسجدالاقصی بازدید کرد. این بازدید به علت اعتراض جوانان فلسطینی به اتمام نرسید. روز بعد از این حادثه که مصادف با روز جمعه بود، نظامیان اسرائیلی اقدام به گشودن آتش روی نمازگزاران کردند که بر اثر آن ۷ نفر کشته و ۲۵ نفر زخمی شدند. این درگیری به انتفاضه دوم مردم فلسطین منجر شد.



۲۵- ارودگاه جنین: نظامیان اسرائیلی در ۲۹ مارس ۲۰۰۲ حمله گسترده‌ای را به اردوگاه جنین واقع در کرانه باختری آغاز کرد. پس از دو هفته محاصره اردوگاه جنین و شروع جنگ شدید بین نیروهای مقاومت فلسطین و اسرائیل، نیروهای اشغالگر به ریاست شائول موفاز با تانک‌های خود وارد آنجا می‌شوند. آنان با تهاجم گسترده به این اردوگاه پس از اتمام مهمات نیروهای مقاومت آنجا را تسخیر می‌کنند. سپس آن‌ها وارد اردوگاه می‌شوند و بسیاری از جوانان اردوگاه را اعدام می‌کنند. سپس تانک‌های اسرائیلی وارد شده، برخی خانه‌ها را تخریب می‌کنند. تعداد شهدای این واقعه حدود ۲۰۰ نفر است. هنوز تعداد شهدای دفن شده در گورهای جمعی مشخص نیست.



۲۶- غزه: رژیم صهیونیستی پس از پیروزی حماس در انتخابات پارلمانی فلسطین در ژانویه ۲۰۰۶ در اقدامی نژادپرستانه با هدف تنبیه مردم فلسطین بویژه مردم نوارغزه که بیشترین آرای حماس از این منطقه بود، اقدام به محاصره کامل زمینی و هوایی این منطقه کرد. درپی این محاصره کشنده اسرائیلی‌ها حتی از خروج بیماران فلسطینی برای مداوا به خارج جلوگیری کردند که طی آن تا اواسط سال ۲۰۱۰ نزدیک به ۳۸۰ فلسطینی جان خود را از دست دادند. ظرف این سال‌ها بویژه اواخر سال ۲۰۰۸ تا اواسط ژانویه ۲۰۱۰ اسراییل جنگی خانمانسوز را علیه غزه راه انداخت که به تجاوز ۲۲ روزه شهرت یافت. در این جنگ ۱۴۵۰ شهروند فلسطینی به شهادت رسیدند و ساختار زیربنایی نوارغزه آسیب جدی دید. قاضی گلدستون که بعد‌ها از سوی سازمان ملل مامور شد، این جنایات را بررسی کند ثابت کرد، اسراییل مرتکب جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت شده است.

۲۷- حمله به ناوگان آزادی: بامداد دوشنبه ۳۱ مه ۲۰۱۰ در برابر چشمان افکار عمومی جهان نیروی دریایی ارتش صهیونیستی در اقدامی که دزدی دریایی لقب گرفت، در آب‌های بین المللی به کشتی بین المللی حامل کمک‌های انسان دوستانه به نوارغزه حمله کرد و ۹ شهروند ترک را به قتل رساند و ده‌ها نفر دیگر را زخمی کرد. تمامی ۷۵۰ سرنشین این کشتی‌ها بازداشت و به بندر اشدود منتقل شدند .



تصاویر دلخراش از قتل‌عام یک خانواده فلسطینی توسط صهیونیست جنایتکار






به نقل از وبلاگ : خــــــــــــــــــدا



برچسب‌ها: فجیع‌ترین جنایات صهیونیست‌ها, عکس جنایات, صهیونیست‌, جنایات اسرائیل
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در دوشنبه 1393/01/11 و ساعت 17:16 |




نامه شهید علی خلیلی به رهبر معظم انقلاب ۱۵ روز قبل از شهادت

 نامه‌ای از شهید خلیلی خطاب به رهبر معظم انقلاب منتشر شده است و او در این نامه نسبت به برخی اظهارات در قبال عملی که انجام داده سخن گفته است. او در نامه خود به رهبر معظم انقلاب نوشته است که :«آقاجان!بخدا دردهایی که می‌کشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمی‌کند. مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟ یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی‌گری دارند حرف شما را نمی فهمند؟»

شهید علی خلیلی بعد از اتفاق آن شب نیمه شعبان که بر اثر پاره شدن شاهرگ گردنش به دلیل اصابت چاقو و ساعت‌ها طول کشیدن بستری شدنش در یک بیمارستان به بستر بیماری افتاد؛ در طول این چند سال با هزینه‌های عجیب درمان مواجه شد به گونه‌ ای که خانواده او بخش قابل توجهی از سرمایه، خانه و وسایل زندگی خود را برای درمان او هزینه کردند.





     سلام آقا جان!      امیدوارم حالتان خوب باشد. آنقدرخوب که دشمنانتان از حسودی بمیرند و از ترس خواب بر چشمانشان حرام باشد. اگر از احوالات این سرباز کوچکتان خواستار باشید،خوبم؛دوستانم خیلی شلوغش میکنند. یعنی در برابر جانبازی هایی که مدافعان این آب و خاک کرده اند،شاهرگ و حنجره و روده و معده من عددی نیست که بخواهد ناز کند…      هر چند که دکترها بگویند جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند…من نگران مسائل خطرناک تر هستم… من میترسم از ایمان چیزی نماند.       آخر شنیده ام که پیامبر(ص) فرمودند: اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، خداوند دعاها را نمی شنود و بلا نازل میکند. من خواستم جلوی بلا را بگیرم.اما اینجا بعضی ها میگویند کار بدی کرده ام.      بعضی ها برای اینکه زورشان می آمد برای خرج بیمارستان کمک کنند میگفتند به تو چه ربطی داشت؟!!مملکت قانون و نیروی انتظامی دارد!ولی آن شب اگر من جلو نمی رفتم، ناموس شیعه به تاراج میرفت ونیروی انتظامی خیلی دیر میرسید. شاید هم اصلا نمی رسید…یک آقای ریشوی تسبیح بدست وقتی فهمید من چکار کرده ام گفت : پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعا رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بیندازی!      من از دوستانم خواهش کردم که از او برای خرج بیمارستان کمک نگیرند، ولی این سوال در ذهنم بوجود آمد که آقاجان واقعا شما راضی نیستید؟؟ آخر خودتان فرمودید امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز شب واجب است.آقاجان!بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمیکند.      مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند حرف شمارا نمی فهمند؟؟یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟؟      رهبرم!جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم میشود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ مینشینید.آقا جان!من و هزاران من در برابر درد های شما ساکت نمی نشینیم و اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمی گذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه های شهرمان بخشکد.      بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت     سر خمَ می سلامت شکند اگر سبویی     . . . . . . اخبار بیشتر در ادامه مطلب


سلام آقا جان!

امیدوارم حالتان خوب باشد. آنقدرخوب که دشمنانتان از حسودی بمیرند و از ترس خواب بر چشمانشان حرام باشد. اگر از احوالات این سرباز کوچکتان خواستار باشید،خوبم؛دوستانم خیلی شلوغش میکنند. یعنی در برابر جانبازی هایی که مدافعان این آب و خاک کرده اند،شاهرگ و حنجره و روده و معده من عددی نیست که بخواهد ناز کند…

هر چند که دکترها بگویند جراحی لازم دارد و خطرناک است و ممکن است چیزی از من نماند…من نگران مسائل خطرناک تر هستم… من میترسم از ایمان چیزی نماند.


آخر شنیده ام که پیامبر(ص) فرمودند: اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، خداوند دعاها را نمی شنود و بلا نازل میکند. من خواستم جلوی بلا را بگیرم.اما اینجا بعضی ها میگویند کار بدی کرده ام.

بعضی ها برای اینکه زورشان می آمد برای خرج بیمارستان کمک کنند میگفتند به تو چه ربطی داشت؟!!مملکت قانون و نیروی انتظامی دارد!ولی آن شب اگر من جلو نمی رفتم، ناموس شیعه به تاراج میرفت ونیروی انتظامی خیلی دیر میرسید. شاید هم اصلا نمی رسید…یک آقای ریشوی تسبیح بدست وقتی فهمید من چکار کرده ام گفت : پسرم تو چرا دخالت کردی؟ قطعا رهبر مملکت هم راضی نبود خودت را به خطر بیندازی!


من از دوستانم خواهش کردم که از او برای خرج بیمارستان کمک نگیرند، ولی این سوال در ذهنم بوجود آمد که آقاجان واقعا شما راضی نیستید؟؟ آخر خودتان فرمودید امر به معروف و نهی از منکر مثل نماز شب واجب است.آقاجان!بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت نمیکند.

مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند حرف شمارا نمی فهمند؟؟یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟؟


رهبرم!جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم میشود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ مینشینید.آقا جان!من و هزاران من در برابر درد های شما ساکت نمی نشینیم و اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمی گذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه های شهرمان بخشکد.

بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت

سر خمَ می سلامت شکند اگر سبویی



.
.
.
.
.
.

اخبار بیشتر در ادامه مطلب



برچسب‌ها: نامه شهید علی خلیلی به رهبر معظم انقلاب, شهید علی خلیلی, امر به معروف و نهی از منکر
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در جمعه 1393/01/08 و ساعت 10:31 |

افسران - اسم این کارم را دفاع از ناموس می‌گذارم/ در این مواقع هیچ کس پشت آدم نیست



"هیچ کس پشت آدم نیست! من به عشق لبخند حضرت آقا رفتم و این کار را کردم." این را جوانی ۲۱ ساله، با دردی سرشار از بی مهری برخی مسئولین و جامعه از عمق قلبش می گفت. جوانی که طعم گس آهن آب دیده قمه را تا شاهرگ گردن و تارهای صوتی اش احساس کرده بود. همان جوانی که می‌گفت من اسم این کارم را دفاع از ناموس میگذارم!



علی خلیلی طلبه جوانی که برای دفاع از چند زن به کمکشان رفته بود و مضروب شده بود. همانی که ۱۹بیمارستان او را برای درمان قبول نکردند و بعد از سکته مغزی و در کما رفتن خداوند به او جانی دوباره داد تا ۲ سال دیگر چشم در چشم مردم شهر راه برود تا شاید کسی خجالت بکشد! اما....


ضاربان یا الان دیگر باید گفت قاتلانش آزاد اند و او بعد از ۲سال گرفتاری به فیض شهادت نایل شد.حدود یک سال پیش در مسجد جامع ازگل بعد از نماز ظهر و عصر؛ «مشرق» گفت و گو و گپ و گفتی با علی خلیلی انجام داد که در ادامه می خوانید.

بسم الله الرحمن الرحیم
علی خلیلی هستم طلبه ی پایه ی چهار حوزه علمیه امام خمینی مشغول تحصیل هستم.

متولد سال هفتاد و یک

نیمه شعبان دو سال پیش بود به نظرم ساعت دوازده شب بود که قرار بود دو سه تا از بچه ها را به خانه هایشان برسانیم .خانه های انها خاک سفید بود و هیأت ما هم در نارمک بود. با موتور یکی از دوستان راهی خاک سفید شدیم بعد فلکه اول نه چهارراه سید الشهدا بود به نظرم، من شرح ما وقع یادم نیست چیزی که دوستان تعریف کردند را خدمتتان تعریف میکنم. دیدیم که پنج الی شش نفر دارند دو تا خانوم را اذیت می کنند.


شرح ماجرا یادم نیست بچه ها می گویند که داشتند به زور سوار ماشین شان می کردند، که ما رسیدیم. بچه هایی که همراه من بودند کوچک بودند و آن موقع سوم راهنمایی بودند. آنها ایستادند و من از موتور پیاده شدم و رفتم به آنها تذکر دادم ولی گلاویز شدیم و آن دو سه نفر که همراه من بودند آنها هم کتک خوردند و در این حین یه چاقو نمیدونم از پشت بود یا از جلو! نثار ما شد.


چاقو تو ناحیه گردن و نزدیک شاهرگم خورد. من همان جا افتادم. آنهایی که چاقو زده بودند همگی فرار کردند. یکی از این دانش آموزهایی که همراه من بود موتور سواری بلد بود و دنبال آنها رفت. شماره پلاک آنها را برداشت.من حدود نیم ساعتی تو خیابان افتاده بودم. بعداز نیم ساعت دو نفر از بچه های شمال شهر داشتند رد میشدند از آنجا ما را دیدند و سوار کردند و به اورژانس فلکه سوم تهرانپارس بردند.


من حدود ساعت دوازده و نیم به آنجا رسیدم. دکترها به دوستان ما گفتند، اگر تا نیم ساعت دیگه او را به یک بیمارستان مجهز نرسانید "جان به جان آفرین تسلیم می‌کند".


من را ساعت پنج عمل کردند. یعنی از ساعت دوازده و نیم تا پنج دنبال بیمارستان مجهز بودیم. بیست و شش تا بیمارستان پیگیری کردند. ولی هیچ کدام از بیمارستان ها ما را قبول نکردند به خاطر اینکه حالم وخیم بود. آخر ساعت پنج صبح بود که موفق شدیم در بیمارستان عرفان عمل کنیم. آنجا بود که زنده ماندیم. بعداز عمل هم تو کما بودم و بعد از یک هفته به هوش آمدم و به خاطر اینکه تمام خون بدنم خالی شده بود سکته مغزی کرده بودم.
وضعیت ضارب هم به خاطر اینکه شماره پلاک را برداشته بودند فردا ظهرش دستگیر شدند و به زندان رفتند.خیلی وقت گذشت تا ما رفتیم دادگاه؛حدود چهار پنج ماهی شد فکر می کنم.


بعد از آن هم سردار نقدی تشریف اوردند و یک وکیل گرفتند و خود ایشان بعضی از کارهای مارا پیگیری کردند.در ادامه به دادگاه رفتیم و حدود سه سالی برای ضارب بریدند. ولی برای بقیه دوستان ضارب شصت - هفتاد ضربه شلاق بریدند. الان همه آنها به قید وثیقه آزادند.


از مسئولین دکتر دستجردی تشریف اوردند و هزینه بیمارستان را حساب کردند. از جانبازی ما هم دو سال گذشته ولی هنوز خبری از جانبازی نیست.
 


اگر بخواهید حقیقت را برای تان بگویم من این کار را "امر به معروف" نمی‌گذارم بلکه اسمش را دفاع از ناموس می گذارم. دفاع از ناموس مسلمان ها هم برای هر مسلمانی واجب است. من امر به معروف نکردم, دفاع از ناموس مسلمان‌ها کردم. 

در این حوادث و اتفاقات هیچکس پشت شما نخواهد ایستاد. هیچکس پشت آدم نیست فقط خدا هست که پشت شما می‌ایستد. من در آن لحظه هم که با آنها درگیر شدم به هیچکس امید نداشتم فقط به عشق لبخند حضرت آقا جلو رفتم.



افسران - پوستر شهید علی خلیلی

]



افسران - آیا خون علی خلیلی به هدر خواهد رفت؟


همه ی کسانی که در طی این دو سال، کم کاری کردند، یا چوب لای چرخ درمان و رسیدگی گذاشتند و یا بی خیال بودند باید جواب پس بدهند. همه کسانی که بذر لیبرالیسم و تساهل و تسامح را در باره ی امر به معروف و نهی از منکر را طی سالیان گذشته، در کشور کاشته اند، باید جواب پس بدهند... همه ی کسانی که باعث شدند آمران به معروف و ناهیان از منکر، در سطح جامعه، برچسب افراطی، امل، وحشی، فضول، دور از تمدن و ... بخورند باید جواب پس بدهند...




منبع : عاشقان زهرا (س)




برچسب‌ها: بای ذنب قتلت, شهید ناهی از منکر علی خلیلی
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در دوشنبه 1393/01/04 و ساعت 19:46 |
یکی از افتخارات ورزش کشورمان، حضور بانوان مسلمان ایرانی در رقابتهای جهانی با حجاب اسلامی است. افتخاری که شاید از نگاه داخل کشور چندان غیرعادی نباشد اما اثرگذاری فرهنگی زیادی در خارج از کشور ایجاد می کند به خصوص اگر همراه با مدال آوری هم باشد.

سمیه حیدری ، یکی از بانوان موفق ورزش ایران است که البته به یک دلیل از سایر بانوان ورزشکار شناخته شده تر است. او علاوه بر آنکه اولین بانوی مدال آور در رقابت های جهانی در رشته جودو است، اولین زن ایرانی است که با پوشش مقدس چادر بر روی سکوی قهرمانی ایستاده است.

این عمل او موجب شد تا طی نامه ای از سوی دفتر رهبر معظم انقلاب مورد تقدیر قرار بگیرد. حیدری در این گفت و گو نیز به دیدارش با رهبر انقلاب و تأیید عملکرد او در روی سکو رفتن با چادر توسط ایشان اشاره می کند.



http://www.jahannews.com/images/docs/files/000344/nf00344578-3.jpg


********************************
حرف دل مدیر وبلاگ :

با سلام به همه ی کاربران عزیز و بزرگوار ؛ خواستم نظر خودم رو پس از خواندن این مصاحبه براتون بنویسم.
خیلی از خواندن این مصاحبه ناراحت شدم و به خودم گفتم که چرا باید در یک کشور ، که مردم آن مسلمان هستند و نظام حاکم بر آن هم اسلام است ، باید یک چنین ناملایمتی هایی در سطح ورزش بانوان مشاهده شود.

این خانم ورزش کار با ایمان و اراده ای که داشته است در برابر این انحرافات دوام آورده است و خود را آلوده نکرده است ؛ ولی در کل این اردوها و این تمرین های مختلط شایسته ی ورزش و ورزشکاران بانوی ایرانی نیست.

باشد که مسئولان در این امر توجه بشتری کنند.



برچسب‌ها: بانوی با ایمان رزمی کار, خانم سمیه حیدری, سمیه حیدری با چادر و حجاب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در دوشنبه 1393/01/04 و ساعت 18:36 |


  وقتی نام «دختر ایرانی» یا «زن ایرانی» را می شنوید، چه مفهومی در ذهن شما متبادر می شود؟ تحت این عنوان چه چهره ای را در تلویزیون و سینمای ایران به یاد می آورید؟ اگر این عنوان را در اینترنت جستجو کنید، چه می بینید؟ تا جایی که من دیده ام، معمولاً این عنوان، یادآور یک دختر مذهبی یا یک زن مذهبی نیست. معمولاً زنان بدحجاب یا بی حجاب را به یاد می آورد. در واقع یک تحریف خواسته یا ناخواسته، در ایران رخ داده است، که باعث می شود، که چهرۀ دختر یا زن ایرانی، در اینترنت، سینما و تلویزیون، چهره ای مذهبی نباشد و در واقع هیچ سهمی از مفهوم «دختر ایرانی» یا «زن ایرانی» برای دختران و زنان مذهبی ما قائل نشوند. می خواهم به خوانندگان این مقاله نشان بدهم، که شاید بزرگترین و بااخلاقترین شخصیتهای زن ما، را باید از بین مذهبیها جستجو کرد:

 

 

  زن ایرانی یعنی طیبه واعظی دهنوی. او متولّد سال 1336، بود. از کودکی قالیبافی می کرد و برای جهیزیه اش پول جمع می نمود، ولی وقتی بزرگ شد، با آن پولها یا برای افراد فقیر جهیزیه ، یا برای شاگردان بی بضاعت دفتر و قلم می خرید. مادرش نقل می کند که طیبه می گفت من می خواهم مثل آسیه با فرعون زمانم بجنگم، دوست دارم مثل سمیّه(نخستین شهید اسلام)، شهید بشوم. صاحبخانه اش می گوید: «این دختر به خانه ما آمد، سرمان برهنه بود، بی حجاب بودیم، اینقدر پند و نصیحت کرد و از قرآن و دعا گفت که ما دیگر یک تار مویمان را نمیگذاشتیم بیرون بماند.» به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد. ساواک که او را گرفته بود، چادرش را برداشته بود، او گفته بود: «بکشیدم ولی حجابم را برندارید.» در نهایت چنانکه آرزو داشت مانند سمیه شهید شود، روز 3 خرداد 1356، در سنّ 20 سالگی زیر شکنجه ساواک جان داد.

 

 

  دختر ایرانی یعنی محبوبه دانش آشتیانی. او در بهمن سال 40 به دنیا آمد. بسیار اهل مطالعه و جدی بود و کودکی و نوجوانی دیگران را نداشت. اهل ورزش و جنب و جوش بود، اما یک جور استعداد مدیریت و رهبری بقیه را داشت. همه چیز را خیلی عمیق می فهمید. به خاطر مبارزات سیاسی باید دقّت بیشتری می کرد، پس یک چادر رنگی داشت که هر وقت می دید شرایط مشکوک است، چادر سیاهش را در می آورد و در کیفش می گذاشت و چادر رنگی سر می کرد. در بحثها عصبانی که نمی شد، ولی نهایت سعی خودش را می کرد که طرف مقابل را متقاعد کند. آراستگی، نظم و مهربانی اش فوق العاده بود. در اوج مبارزات، لباس هایش مرتب و آراسته بودند. چادرش را که در می آورد، حتما به شکل بسیار منظمی تا می کرد. لباس هایش همیشه بسیار ساده بودند، اما در نهایت تمیزی و آراستگی. شعارش تزکیه قبل از تعلیم بود و همیشه به این آیه قرآن اشاره می کرد که: «یزکیهم و یعلمهم الکتاب». برای بچه های محروم جنوب شهر کتاب می برد. سعی می کرد همه را به میدان بکشد، با بچه هایی که مذهبی به نظر نمی رسیدند، به شکل هدفدار ارتباط برقرار می کرد. حتی با خودش به دبیرستان راکت تنیس می آورد. در نهایت در تظاهرات 17 شهریور 1357، در حالی که هنوز به هفده سالگی نرسیده بود، در اثر تیری که به قلبش اصابت کرده بود، شهید شد.

 

 

  زن ایرانی یعنی زهره بنیانیان. او متولّد دیماه 1336 بود. خیلی قرآن می خواند، از هر فرصتی برای دعا و نیایش استفاده می کرد. در دبیرستان به خاطر حفظ حجاب، دو هفته از رفتن به مدرسه محروم شد. پس از یک ازدواج ناموفق و زندگی موقت در آلمان، ابتدا در لبنان یک دورۀ آموزش نظامی می بیند و در سال 1356 به ایران باز می گردد و فعالیتهای فرهنگی انقلابی خود را به اوج می رساند و حتی توسط ساواک هم دستگیر می شود. در همین دوران با یکی از همرزمانش ازدواج می کند؛ زندگی جدید او شامل مهر السنه حضرت زهرا بود و یک اتاق کوچک برای زندگی و یک چمدان کوچک لباس با یک فرش و چند پتو. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، زهره در ادامه راه خویش به عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به فعالیت خود ادامه داد. سرانجام روز بیست و نهم اردیبهشت ماه سال 58 در حین انجام مأموریت به عنوان سرپرست گروه ضربت که برای خنثی کردن توطئه ضدانقلاب راهی شده بودند، هدف اصابت گلوله ضد انقلاب قرار گرفت و در سن 22 سالگی روحش به سوی ملکوت اعلی پرواز نمود.

 

 

    دختر ایرانی یعنی فوزیه شیردل. او در سال 1338 متولّد شد. سال اول دبیرستان مجبور به ترک تحصیل شد و آرزویش را که همان کمک به درمان بیماران و رنج دیدگان بود در لباس بهیاری اعضای هلال احمر جامه عمل پوشاند. درآمدش را  نصف کرده بود بخشی را در خانه و بخشی را برای مستمندان خرج می کرد. برای اقامه نماز اول وقت همیشه داد سخن داشت و روزه های مستحبی اش ترک نمی شد. به خاطر حمایت از انقلاب، بارها با رئیس بیمارستان درگیر شد. سرانجام وی در روز بیست و پنجم مرداد 1358 در جریان حمله گروهک ضد انقلاب دموکرات به بهداری پاوه و محاصره آن محل و در حالی که گروه دکتر شهید چمران در صحنه حاضر بود ، مورد اصابت گلوله دموکراتها قرار گرفت و پهلویش به شدت مجروح شد و در آن محل بعد از 16 ساعت جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

 

  دختر ایرانی، یعنی صدیقه رودباری. او در در هجدهم اسفند ماه سال 1340 به دنیا آمد. هم زمان با آغاز انقلاب، صدیقه به خیل خروشان انقلابیون پیوست و تمام سخنان امام را به صورت نوار و اعلامیه تکثیر و پخش می کرد. جمعه خونین 17 شهریور 1357 نقطه عطفی در زندگی او بود. او آن روز، دوشادوش سایر خواهرانش در ابتدای صف، در جلوی گلوله دژخیمان ایستاد و تا شامگاه همان روز به مداوا و جمع آوری زخمیان پرداخت. در شرایط انقلابی نیز، به فعالیتهای خیریه و امدادی اجتماعی توجه داشت. آخر هفته صدیقه را در آسایشگاه سالمندان و معلولین یا در بیمارستان معلولین ذهنی پیدا می کردند. صدیقه می رفت آن ها را شست و شو می داد و به امورشان می رسید. هر شب پس از اقامه نماز شب، ساعت ها با خدا راز و نیاز می کرد. دستی هم در شعر داشت. زندگی ساده ای داشت، در عوض، با استفاده از حقوقش به خانواده های مستحق کمک می کرد. پس از پیروزی انقلاب، با صدور فرمان امام وتشویق جوانان جهت شرکت در جهاد سازندگی  به رغم آنکه بیش از 18 سال نداشت به همکاری با جهاد سازندگی پرداخت و در شهرهای مختلف کشور  همچون خرمشهر، اهواز، بهشهر، سنندج، سقز و بانه به فعالیت پرداخت. می گفت: "نباید در خانه بنشینیم بگوییم که انقلاب کردیم. باید بین مردم باشیم و پیام انقلاب را به همه برسانیم." در تابستان 59 به کردستان رفت و آنجا را مرکز فعالیتهای گوناگون خود از قبیل تشکیل کلاس های عقیدتی، آموزش قرآن، آموزش نظامی، زندانبانی زندان زنان ضد انقلاب و فعالیت در مرکز مخابرات سنندج قرار داد. یکی ـ دو بار منافقین برایش پیغام فرستادند که اگر دستمان به تو برسد، پوستت را پر از کاه می کنیم. 28 مردادماه 59،  صدیقه، خسته از مداوای مجروحین و پابه پای پاسداران دویدن، پس از برگزاری کلاس آموزش قرآن و تعلیم سلاح به خواهران، با دوستانش نشسته بود. بعد از سحری مختصری که خورده بود تا موقع افطار سخت مشغول به کار بود. دختر دیگری(از نفوذیهای ضدانقلاب) وارد شد؛ چند دقیقه بیشتر نشد که به بهانه ای، اسلحۀ صدیقه را برداشت و مستقیم گلوله ای به سینه اش شلیک کرد. صدیقه سه ساعت بیشتر زنده نماند و در این روز، در سن 18 سالگی، از دنیا رفت.

 

 

    دختر ایرانی، یعنی شهناز حاجی شاه. او متولد 1338 بود. شهناز کاری را شروع نمی کرد، مگر آنکه آن را به بهترین نحو ممکن تمام کند. با آن سن کم، خیاطی، گلسازی، گلدوزی و تمام این هنرها را به شکل بسیار کاملی بلد بود. نسبت به زمان خودش، همیشه خیلی جلوتر بود. دیپلمش را که گرفت درس حوزه را شروع کرد. وقتی هنوز نهضت سوادآموزی تشکیل نشده بود، به همراه چند تن دیگر، به شکلی کاملا خودجوش، گروهی را تشکیل داده بودند و به روستاها می رفتند و به بچه ها درس می دادند. در کتابخانه فعالیت می کرد و در عین حال دوره های مختلف آموزشی، مذهبی و رزمی را دیده بود و یک سال قبل از شروع جنگ برای مبارزه با قاچاق مواد مخدر، مسلح شده بود. او فوق العاده دلسوز و فوق العاده هنرمند بود. سرانجام، در خرمشهر، در حال مقاومت در برابر دشمن بعثی، در 8 مهر 1359، در اثر اصابت ترکش، به همراه همرزمش شهناز محمّدی زاده، در سنّ 21 سالگی به شهادت رسید.

 

 

  دختر ایرانی، یعنی فهیمه سیّاری. در 1339 زاده شد. فهیمه سراپا نظم، آراستگی، قناعت، وقت شناسی و احساس مسئولیت بود. وقتش را تلف نمی کرد. تمام کارهایش با برنامه بود و در هیچ کاری سهل انگاری نمی کرد و در کارهای اجتماعی و انجام امور خیریه و رسیدگی به دیگران هم در صف مقدم بود. با وجود آنکه نهایت ساده پوشی و قناعت در طرز لباس پوشیدنش معلوم بود، اما حتی یک بار نشد که رنگ های نامتناسب را با هم بپوشد  و یا لباسش بدون اتو و چروک باشد. بسیار صبور و آرام بود و هیچ وقت نشد که عصبانی بشود و صدایش را بالا ببرد. هیچ وقت خنده از روی لب هایش محو نمی شد. تابستان 1357، اولین تظاهرات زنان زنجان از مسجد «خانم» در بازار شروع شد که فهیمه پرچم آن را به دست گرفت. هر جا می رفت خدا را یاد می کرد. امر به معروف را به شکلی انجام می داد که احدی از او دلگیر نمی شد و حرفش تأثیر داشت. وقتی می خواستند غذایی چیزی بخورند از مادرش می پرسید که «آیا از این غذا سهمی به فقیری یا مستمندی داده اید؟» و تا نمی برد و آن سهم را نمی داد، غذا نمی خورد. فهیمه، وقتی از سوی حوزه علمیه که در آن مشغول تحصیل بود، برای تبلیغ به کردستان رفت، در ساعت 16 روز 12 آذرماه 1359 در پی به رگبار بسته شدن ماشین حامل ایشان از سوی ضدّانقلاب، با اصابت گلوله به سرش به شهادت رسید.

 

 

  دختر ایرانی، یعنی نوشین امیدی. او در اول آذر سال 1341، چشم به جهان گشود. در فعالیتهایش، بیشتر به سرکشی و کمک رسانی به خانواده های بی بضاعت می پرداخت. هم چنین به امور زندگی خانواده های شهدا و رزمندگان رسیدگی می کرد؛ حتی به درس و مشق فرزندان آنها. رسیدگی به محرومان برای نوشین زمستان و تابستان نداشت. در بحثها اختلاف سنی برایش مهم نبود؛ با رعایت کمال احترام و ادب حرف خودش را می زد. در عین رعایت حجاب و حفظ حریم، در فعالیتهای اجتماعی شرکت می کرد. تقوا را در حدی رعایت می کرد که وقت خواب از رختخواب مناسب استفاده نمی کرد؛ می گفت: خانواده هایی که به آن ها سر می زنم، به جز چادرشب چیزی ندارند؛ چیزی که حتی زیر پاهایشان پهن کنند؛ شما توقع دارید من چه طور الآن راحت در رختخواب بخوابم؟ اول در خودش مسائل مذهبی را پیاده می کرد: در گفتارش، رفتارش، عملش و حتی در روابطش. زیاد مطالعه می کرد و خیلی از نظر علمی پر بود. جنگ که شروع شد، چند بار به جبهه رفت. در نهایت در یک مانور آموزشی، هم زمان با اذان ظهر هفتم تیر سال 1360 در حالی که روزه بود، تیری به سرش اصابت کرد، و دعوت حق را لبیک گفت.

 

 

  زن ایرانی، یعنی نسرین افضل. او که در 1338 به دنیا آمده بود، از پیش از انقلاب، فعّالیتهای دینی و سیاسی خود را آغاز کرد. پس از انقلاب به جهاد سازندگی پیوست و برای کمک به مستمندان، به روستاهای مناطق محروم اعزام شد. با آغاز جنگ او به شهر خود بازگشت و به یاری آوارگان پرداخت و پس از مدّتی در دبیرستان عشایری مشغول گردید. او سپس به عنوان معلّم به مهاباد اعزام شد. در سال 1361، در کمال سادگی، با یکی از پاسداران ازدواج کرد. همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه 10 تیر 61، به آرزوی دیرین خود ‌رسید و در پی به رگبار بسته شدن ماشین حامل ایشان از سوی ضدّانقلاب، تیری به سرش اصابت کرد.

 

 

  دختر ایرانی، یعنی ناهید فاتحی کرجو. ناهید در 4 تیرماه 1344 متولّد شد. درسش خوب بود و به کتاب علاقه داشت. دو سه روز بعد از پایان امتحانات کتاب غیردرسی دستش می گرفت تا بخواند. خیلی تودار بود، اما اگر کسی را می دید که در فکر فرو رفته و ناراحت است، جلو می رفت تا ناراحتی او را برطرف کند. از وقتی کوچک بود، با چادر و روسری به مجالس مختلف می رفت و بر حجاب خود تاکید خاصی داشت. در واقع آن چه در او ممتاز بود، شور و نشاط نوجوانی اش نبود، بلکه وقار و متانت و حجاب او بود. در راهپیمایی های انقلاب شرکت می کرد و با دیدن عکس و پوستر شهدا غمگین و ناراحت می شد. خیلی زیبا دعا و قرآن را می‌خواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی می‌خواند. می گفت: « اگر در مورد چیزی ناراحت یا دلتنگ باشم و زیاد گریه کنم، چشم هایم سرخ می شود و سردرد می گیرم. ولی هروقت با خدا راز و نیاز می کنم و به درگاه او گریه می کنم، بعد از آن اصلاً احساس خستگی، سردرد و ناراحتی جسمی ندارم.» کومله ها به خاطر گرایش او به امام خمینی در دیماه 1360 او را دزدیدند و تحت شکنجه قرار دادند، و در روستاهای تحت سیطرۀ خود او را در حالی که سرش را تراشیده بودند، می چرخاندند. شرط آزادی او را توهین به امام خمینی قرار داده بودند، که او هرگز قبول نکرد، چنین کاری بکند. در نهایت بعد از ماهها شکنجه، کومله ها در آذرماه 1361، او را در حالی که تنها 14 سال سن داشت، زنده به گور نمودند. برادرش می گوید: «او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود.»

 

 

  دختر ایرانی، یعنی مریم فرهانیان. مریم در 24 دیماه 1342، در آبادان به دنیا آمد. خانواده اش به دلیل جنگ مجبور به ترک آبادان شدند، ولی مریم با اصرار زیاد به آبادان بازگشت و همراه با خواهرانش، در بیمارستان مشغول کمک شد، و پس اینکه بیمارستان نیروهای کافی یافت، به بنیاد شهید پیوست تا در آنجا خدمت رسانی کند. ذره ای بخل و حسادت در وجود او نبود. هر چیز خوبی که داشت، دلش می خواست با بقیه قسمت کند. همیشه قانع بود. فطرتاً هم خواسته هایش بلند و والا بودند. خودش را سرگرم خواسته های پیش پا افتاده نمی کرد. هر کاری را که به عهده اش می گذاشتی، خیالت راحت بود که کامل و دقیق انجام می دهد. مریم، هم دنیایش را داشت هم آخرتش را. همیشه تمیز و آراسته بود. در آن اوضاعی که سر و کار با زخمی ها بود و آب هم یافت نمی شد، یک بار هم نشد که لباس کثیف یا چروک به تن داشته باشد. همیشه اسپورت و شیک بود و تناسب رنگ را رعایت می کرد. در عروسی خواهرش، ساده ترین لباسش را پوشیده بود. اصلاً اهل ظاهرسازی نبود. مریم همیشه در کارهای خیر پیشقدم بود. تقید بسیار زیادی به نماز اول وقت داشت و غالباً روزه می گرفت. موقع نماز حتماً عطر می زد و بسیار مقید بود. همین طور نسبت به حجابش. همیشه یک مثلث کوچک از صورتش پیدا بود. شب ها غالباً هیچ جا نمی ماند، چون اهل نماز شب بود و در عین حال نمی خواست کسی از این مسئله خبردار شود. ادای کلمات نمازش و تمرکزش روی نماز با دیگران فرق داشت. مریم مدت ها سر سجاده می نشست و فکر می کرد. همیشه احساس می کرد نسبت به انجام وظایفش کوتاهی کرده است، در حالی که نسبت به همه چیز تقید عجیبی داشت. خیلی احساس مسئولیت می کرد. خیلی تقید داشت که پدر و مادرش از او راضی باشند. از غیبت متنفّر بود و اگر کسی غیبت می کرد، یا فوراً آن محل را ترک می کرد یا به او تذکّر می داد که جلوی خودش بگوید. مریم هیچ وقت تابع شرایط نمی شد، بلکه شرایط را خودش برای خودش مهیا می کرد. بسیار اهل مدارا بود. ابداً مثل دیگران به صورت واکنشی عمل نمی کرد. از لحاظ اخلاقی بسیار خوشرو و آستانه صبرش بسیار بالا بود. امکان نداشت کسی دست یاری به طرفش دراز کند و از هر لحاظ، چه روحی و چه مادی از او کمکی بخواهد و او کمک نکند. اگر در حد توانش بود، حتماً دریغ نمی کرد. مریم، در 13 مردادماه 1363، وقتی برای بزرگداشت یکی از شهدا به گلزار شهدای آبادان رفته بود، قلبش مورد اصابت ترکش قرار گرفت و در سن 20 سالگی شهید شد.

 

 

  دختر ایرانی، یعنی رقیه محمودی اصل. در سال 1359 به دنیا آمد. پدرش می گوید: «کم حرف، کم خرج، زحمتکش و قانع بود. نه اهل لباس خریدن زینت آلات بود و نه اهل مهمانی رفتن. ندیده بودم کسی مثل او به مادّیات بی اعتنا باشد» هرگز اجازه نمی داد عمرش به بیهودگی و بطالت بگذرد. رقیه به کلاسهای بسیج پیوست، ابتدا ناصح و سپس ضابط قوه قضائیه شد. وقتی مراقبت متهمی به او سپرده می شد، آنقدر با اخلاق خوب و محبت با او برخورد می کرد که گویی آنها به مهمانی آمده اند؛ می گفت: «اینها مهمان ما هستند. همانطور که با مهمان خانه خودمان ترشرویی نمی کنیم، به اینها هم نباید بدخلقی نشان بدهیم. شاید با دیدن رفتار ما به فکر اصلاح خودشان بیفتند.» بارها دیده می شد که به متهمین چای می داد، مراقب بود بی غذا نمانند و اتاقشان را رفت و روب می کرد. هیچوقت در برخورد با متهم، متوسّل به خشونت نمی شد و همیشه توصیه به عطوفت با آنها می کرد. در کنار خدمت و محبّتی که به متّهمان می کرد، به آنها کتابهای مفید برای مطالعه می داد و رسم و راه عبادت کردن را به آنها می آموخت. روز قبل از شهادتش، به مناسبت ولادت امام زمان(عج) شیرینی خرید و بین همان متهمانی که جانش را گرفتند، پخش کرد. قاتلش، در مورد او می گوید: «از روزی که محافظت ما به عهدۀ آن خدابیامرز افتاد، از در که وارد شد و من چشمم به چادر سیاه و رو گرفتنش افتاد، فکر نمی کردم آنقدر مهربان و بااخلاق باشد. به آب و غذایمان می رسید. اتاقمان را با دست خودش جارو می زد. هیچوقت بد و بیراه و کنایه بارمان نکرد. درباره خدا و بخشایش و توبه برایمان می گفت.»  چندین بار موقع تذکّر دادن به بدحجابها، توسط آنها زخمی شد. صورتش را با ناخن می خراشیدند، ولی او هرگز عصبانی نمی شد. تلافی نمی کرد و باز هم با روی خوش، نصیحت می کرد. هیچ چیز را مهمتر از نماز اوّل وقت نمی دانست، تا می توانست در نماز جماعت شرکت می کرد. همیشه در نمازها و دعاهایش از خداوند طلب توفیق شهادت را می کرد. در نیمه شب 24 مهر 1376، که او مسئول مراقب متهمین بود، متهمین که دو نگهبان دیگر را بیهوش کرده بودند، تصمیم به فرار می گیرند، ولی هر چه منتظر می مانند که او بخوابد، این اتفاق نمی افتد و مدام او را در حال نماز می بینند، در نهایت به طرف او می روند و بر سرش می ریزند و در حین درگیری او را که فقط هفده سال سن داشت، خفه می کنند.

 

***

 

  در کنار این نامهای پاک، لیست بلند بالایی از هفت هزار زن و دختر شهیده، و دختران و زنان زنده و گمنامی که مثل اسمهای فوق نمی شناسیمشان، وجود دارند. به راستی چرا رسانه ها، تلویزیون، سینما و مطبوعات ما، این چهره ما را نشان نمی دهند؟ من نمی گویم تمام مردم حزب الله هستند، ولی چرا مذهبیهایی که حتی در تهران، به عنوان غیرمذهبی ترین شهر کشور، می بینیم، از مذهبیهایی که در تلویزیون و سینما می بینیم، به مراتب بیشتر هستند؟ چرا در سینما و تلویزیون ما دخترهای چادری وجود ندارند و اگر فیلمی اقتضا کند که چادر بر سر دختری بکنند، این چادر را بر سر دختری می کنند که در اصل چادری نیست، بلکه بدحجاب است؟ به راستی چرا در اکثر فیلمها، زنان فقیر و بدبخت را چادری نشان می دهند یا سعی می کنند چادر و حجاب را وسیله ای برای تظاهر و دورویی نشان بدهند؟ به راستی، آیا تمام اینها غیرعمدی و سهوی است؟

 

 

 

  چرا باید به خودمان و تمام دنیا، از «دختر ایرانی» و «زن ایرانی» چهره ای بدحجاب را نشان بدهیم در حالی که حتی در تهران هم تعداد دخترها و زنهای چادری و حتی مانتوییهایی که حجابشان کامل است، بسیار زیاد است؟ آیا این ستم به مذهبیها نیست که هیچ سهمی از نام دختر یا زن ایرانی، به آنها نمی دهند؟

 

+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در دوشنبه 1393/01/04 و ساعت 18:26 |

گیرم که خانه خانه ی وحی خدا نبود  آتش به بیت ام ابیها روا نبود   آن بانویی که حرمت قرآنی اش سزاست  در کوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود    حالا چه وقت مجلس شورای رهبر است  حیدر مگر خلیفه ی دین خدا نبود


گیرم که خانه خانه ی وحی خدا نبود

آتش به بیت ام ابیها روا نبود


آن بانویی که حرمت قرآنی اش سزاست

در کوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود



حالا چه وقت مجلس شورای رهبر است

حیدر مگر خلیفه ی دین خدا نبود





برچسب‌ها: حیدر مگر خلیفه ی دین خدا نبود
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در سه شنبه 1392/12/27 و ساعت 21:34 |

حجاب مادر شهدا و رزمندگان


برچسب‌ها: حجاب مادر شهدا و رزمندگان
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در سه شنبه 1392/12/27 و ساعت 21:29 |








به نقل از : ***هفت سین عشق***









برچسب‌ها: غیبت کننده, توبه, بهشت, پیامبر, روایت
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در سه شنبه 1392/12/27 و ساعت 21:4 |


آئین غبارروبی مزار درگذشتگان و شهدای هشت سال دفاع مقدس صبح پنج شنبه 22 اسفند ماه 1392  با حضور مردم استان خوزستان برگزار شد.




برچسب‌ها: غبارروبی گلزار شهدای هشت سال دفاع مقدس, شهدای استان خوزستان, مادر شهدا, چادر مادر شهید, پوستر و عکس چادر اسلامی
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در جمعه 1392/12/23 و ساعت 17:37 |




سَید و مولا حسین، آرام دل­ها حسین


زِمزمه­ی عاشقان، یاحسین و یاحسین

ندارم غیر تو فکر و خیالی       بنفسی انت و اهلی و مالی

روضه ­های مقتل را ، مثل باران می گرییم

در غم تو این شبها ، با شهیدان می گرییم

اشک ما مرثیه خوان فرات است       مولای ما قتیل العبرات است


با ولایت می مانیم ، شور ما از عاشوراست

ای عاشقان بسم الله، راه قدس از کربلاست


تنها نگذارم در میدان، ولی را      مولایم رهبرم سِید علی را

کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا

وارث خون حسین، مهدی زهرا بیا

یار مظلومان کی میرسی از راه    العجل العجل یا حجةَ الله



شاعر: محمد مهدی سیار و میلاد عرفان پور

مداح : میثم مطیعی


برچسب‌ها: با ولایت می مانیم, شور ما از عاشوراست, محمد مهدی سیار و میلاد عرفان پور, ميثم مطيعي, سيد و مولا حسين
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در پنجشنبه 1392/12/22 و ساعت 22:56 |

تخفیف با طعم حجاب+عکس و پوستر حجاب و عفاف+تبلیغ برای حجاب و چادر اسلامی دیشب داداش کوچیکم می گفت: مسیح ! دیروز رفته بودم مغازه آقای محمدی ، روی شیشه مغازه اش یه چیز خیلی جالب نوشته بود.  نوشته بود : ” به خانومای محجبه تخفیف میده ”  برام خیلی جالب بود ،با خودم گفتم هر جور شده باید برم مغازه اش ، تا هم ازش عکس بگیرم و هم اینکه چند تاسوال ازش بپرسم.  واسه دوربین هم به کلی از دوستان سر زدم تا بتونم یکی پیدا کنم. به خودم گفتم باید حتما این موضوع رو رسانه ای کنم. چند روز قبلشم یه خبری شنیده بودم (پاراگراف سوم)،که وقتی پارادوکس این دو تا موضوع رو دیدم ، مصمم تر شدم.  اینارو آقای محمدی می گفت: بنظرم هر کسی توی جامعه باید به نحوی امر به معروف و نهی از منکر داشته باشه. منم به نوبه خودم این کار کوچیک رو انجام دادم ، البته قراره این تخفیف بیشتر بشه و هدیه ای هم علاوه بر این درنظر گرفتم. و از خاطرات جالبی گفت که توی این مدت کوتاه اتفاق افتاده.  خبرگزاری رویترز چندروز قبل اعلام کرد که توی چندتا از فروشگاههای بزرگ دول غربی؛به خانومایی که نیمه عریان خرید کنند ، تخفیف داده میشه. جالبه توی این گیر و دار بحران مالی غرب ، به خوبی معلومه که واقعا کی توی این بحران ،به زمین خورده .یه مسئله دیگه هم روشن میشه اینه که ،با اینکه مردم دول غربی دارن به بیداری میشن، اما اغنیا هنوز توی شهوت و نخوت گرفتارند و حاضرن به هر بهانه ای روح پلیدشون رو به عریانی چند روح آلوده ، آلوده تر کنن.  چند روز قبل هم که حتما شنیدید سینمای ابتذال آقای شمقدری بازم دست گلش بیشتر به آب رفته ؛ بله خانم گلشیفته فراهانی توی یکی از سکانس های یه فیلم فرانسوی تا نیمه عریان میشه و … ! اما جالبه هچ بازیگری غیر ازین خانوم ، این حرکت قبیح رو انجام نمیده. جلوی دوربین اینجوری هستن ؛ پشت دوربین خدا عالمه.حالا هی برید توی BBC، بگید ما توی ایران آزادی نداریم و خانومای روشنفکر ما هم حرفای شما رو تکرار کنن.  اینجاست که کم کاری مسئولان فرهنگی رو میشه دید که هنوز نمی تونن راه حل آسون و زیبایی مثل آقای محمدی پیدا کنن . اینجاست که بحق باید گفت: ” آقای محمدی قبول باشه”  نویسنده : مسیح کردستانی


دیشب داداش کوچیکم می گفت: مسیح ! دیروز رفته بودم مغازه آقای محمدی ، روی شیشه مغازه اش یه چیز خیلی جالب نوشته بود.

نوشته بود : به خانومای محجبه تخفیف میده


برام خیلی جالب بود ،با خودم گفتم هر جور شده باید برم مغازه اش ، تا هم ازش عکس بگیرم و هم اینکه چند تاسوال ازش بپرسم.

واسه دوربین هم به کلی از دوستان سر زدم تا بتونم یکی پیدا کنم. به خودم گفتم باید حتما این موضوع رو رسانه ای کنم. چند روز قبلشم یه خبری شنیده بودم (پاراگراف سوم)،که وقتی پارادوکس این دو تا موضوع رو دیدم ، مصمم تر شدم.


اینارو آقای محمدی می گفت: بنظرم هر کسی توی جامعه باید به نحوی امر به معروف و نهی از منکر داشته باشه. منم به نوبه خودم این کار کوچیک رو انجام دادم ، البته قراره این تخفیف بیشتر بشه و هدیه ای هم علاوه بر این درنظر گرفتم. و از خاطرات جالبی گفت که توی این مدت کوتاه اتفاق افتاده.


خبرگزاری رویترز چندروز قبل اعلام کرد که توی چندتا از فروشگاههای بزرگ دول غربی؛به خانومایی که نیمه عریان خرید کنند ، تخفیف داده میشه. جالبه توی این گیر و دار بحران مالی غرب ، به خوبی معلومه که واقعا کی توی این بحران ،به زمین خورده .یه مسئله دیگه هم روشن میشه اینه که ،با اینکه مردم دول غربی دارن به بیداری میشن، اما اغنیا هنوز توی شهوت و نخوت گرفتارند و حاضرن به هر بهانه ای روح پلیدشون رو به عریانی چند روح آلوده ، آلوده تر کنن.

چند روز قبل هم که حتما شنیدید سینمای ابتذال آقای شمقدری بازم دست گلش بیشتر به آب رفته ؛ بله خانم گلشیفته فراهانی توی یکی از سکانس های یه فیلم فرانسوی تا نیمه عریان میشه و … ! اما جالبه هچ بازیگری غیر ازین خانوم ، این حرکت قبیح رو انجام نمیده. جلوی دوربین اینجوری هستن ؛ پشت دوربین خدا عالمه.حالا هی برید توی BBC، بگید ما توی ایران آزادی نداریم و خانومای روشنفکر ما هم حرفای شما رو تکرار کنن.


اینجاست که کم کاری مسئولان فرهنگی رو میشه دید که هنوز نمی تونن راه حل آسون و زیبایی مثل آقای محمدی پیدا کنن . اینجاست که بحق باید گفت: ” آقای محمدی قبول باشه”


نویسنده : مسیح کردستانی


به نقل از : ثائـــــر



برچسب‌ها: تخفیف با طعم حجاب, عکس و پوستر حجاب و عفاف, تبلیغ برای حجاب و چادر اسلامی
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در پنجشنبه 1392/12/22 و ساعت 22:12 |


هر کس با زن نامحرمی دست دهد ، روز قیامت زنجیر شده محشور می گردد





برچسب‌ها: هر کس با زن نامحرمی دست دهد, روز قیامت زنجیر شده محشور می گردد
+ نوشته شده توسط زینت زن=حفظ حجاب Hejab pix در چهارشنبه 1392/12/21 و ساعت 22:10 |